پنج درد دل

١- خدایا واقعا این همه راه منو کشوندی هفت دریا اینطرف تر که فقط به من ثابت کنی شرارت در وجود هر انسانی هست حتی خودم. راضی به زحمت نبودم ,  اصلا.

٢-اینجا را دوست ندارم ,چون چیزی نداری جز فکر کردن، فکر کردن و فکر کردن. و در این فکر کردن های بی پایان، اشتباهاتی را می یابی که استعدادی بس عجیب دارن در آتش زدن مغز استخوان آدمی.

٣-فردا با کسی قرار دارم که می بایست یکسال پیش در تهران می دیدمش , و من دریافتم زندگی قواعد خاص خود را دارد ،حتی اگر آنرا بشکنی با تو سفر خواهد کرد.

۴-گذشته ها گذشته، می دانم ! و تو بدان منی که  می رود بسوی سرنوشت ،با گذشته های خود فرسنگ ها فاصله دارد. دیگر آن دختری که می خواست به قلعه ها صعود کند نیست.رویاهای بزرگ ندارد. جایی در همین گودال های لب کوه گیر افتاده است.عوض شده، آروم ،ترسو و شکننده است.قلبش بارها بی صدا شکسته . حتی جای زخمی بر دست که نشان از گذشته ها دارد، گاهی قلبش را به طعنه می آزارد. چیزی ندارد.شاید برای همین نگران است.  پس دوسته عزیزه من ،تو دیگر آزارش نده.

۵- مرده شور شهری را ببره که نه توش شکلات گلاسه پیدا می شه ،نه کوه،نه پارک ملت...

/ 8 نظر / 16 بازدید
مه فام قدس

چی شدی شیفته حونم؟؟؟!!! تو که خوب بودی چند روز پیش که باهات حرف می زدم... ببین مهاجرت قوانین خاص خودشو داره، یک چیزهایی از دست می دی، یک چیزهایی به دست می آری، هیچ گریزی هم ازش نیست. متاسفانه چیزهایی که از دست می دی بیشتر معنوی هستن و چیزهایی که بدست می آری مادی. معامله عادلانه ای نیست ولی باور کن اگه قبولش کنی و سعی کنی از چیزهای جدیدت حداکثر استفاده رو بکنی و ازشون لذت ببری، کم کم همین ها دنیای واقعیت میشن و کلی خوشحالت می کنن. چرا از خودت این همه توقع داری؟! تو که تازه اومدی، تا حداقل دو سال هم اینجا نباشی نمی تونی بگی جا افتادم. هنوز واقعا زوده. این شهر کوه و پارک ملت و شکلات گلاسه نداره ولی یک ساحل عالی داره، برای کمپینگ کردن امن امنه، یک عالمه رستوران عالی داره که خیلی زود معتادشون می شی، جون میده برای خرید کردن راحت و بی دردسر، پارک های فوق العاده داره، فیلم های جدید رو همون شب اولش می تونی راحت راحت ببینی، تاترها و کنسرت های معرکه داره و و و... فقط خودت باید کشفشون کنی چون اینجا دیگه خودت باید دنیای خودتو بسازی، اون شکلی که خودت دوست داری. حالا زودی بهت زنگ می زنم ولی اگه شد حدودای یک ماه دیگه (که

صبو

منم کوه خیلی دوست دارم نمی دونم کی می شه که برم به یه شهری که کوه هم داره و دوستش دارم و برای همیشه اونجا بشه خونه م؟ امیدوارم زودتر راه خودمون رو پیدا کنیم

ب

ب

مهتاب

کلی برات نوشتم ولی نمی دونم چی شد اون ب هم برای تست فرستادم نوشته بودم : شیفته می دونی که من در شهر بی شکلات گلاسه می می میرم پس می دونی که درکت می کنم [نیشخند] اما با حسرت خوردن برای چیزایی که از دست دادی فقط عمرت رو بدون هیچ فایده ای سپری می کنی شاید باید سریعتر تصمیم بگیری و اگر موندی بی حسرت بمان می دونی پارک ملت برای من فقط یاد آوری کننده یه مکانه برای فرار و در حین فرار باید مراقب یاشی که باتومی سرت را نشانه نرفته باشد ! ماهم که ماندیم حسرتی داریم برای گذشته ای که مفت از چنگمان رفت پس حسرت همیشه هست آره برای تویی که دوری خیلی بیشتره ولی مهم تویی مهم زندگیت فقط به فکر خودت باش و تصمیم تو بگیر [ماچ]

شیفته

یادت رفت بگی به جای اینکه با باتوم بزنی بیا با هم بحث منطقی کنیم.شاهکار بود.هنوزم بهش می خندم. می دانم حق با تو است. ولی اینجا آدم دل نازک می شه.ارزش دوستاشو بیشتر می دونه. خاطراتت عمیق تره. در هر صورت تجربه عجیبیه مهتاب.

ناشناس

سلام خانم شیفته عزیز. تا اونجائیکه من شما رو میشناختم خیلی قوی تر و محکم تر و صد البته منظقی تر بودی. مهفام خانم راست میگویند. نگذار پشیمانی این گذر زمان برات بمونه و صد افسوس.میتونی پاسپورتت رو بگیری و راههای رسیذن به خوشبختی رو پیدا کنی. اینهمه پارک ملت و شکلات گلاسه و ... کنارت بود چی شد. تو که تجربه خوبی از همه اینا داشتی پس بهتره نایستی و به دنبال تجربه های جدیدت بری. بگذار همون شخصیت و چهره ای که از شما داشتم را تا آخر عمرم حفظ کنم و تغییر عقیده ندم. آخه خیلی ها شما رو قبول داشتند و ... . بگذریم و میدونم که من جای شما نیستم. البته تجربه شما را دارم نه 7 دریا اونور تر بلکه 7 دریا اینور تر توی سیدنی. اما دارم سعی میکنم و تلاش. هر روز که از خواب پا میشم یک ایده جدید دارم. و در پایان میخوام بگم که تو یک قهرمانی. پس قهرمان بتاز( وای چه رمانتیک شد-اما جدی گفتم)

شیفته

مرسی.نگران نباشید دارم یک تغییرات اساسی تو زندگیم می دهم. :)

روناک رحیمی

صبر کن دوستم... درست می‌شه یه روز برمی‌گردیم حالا کلک با کی قرار داشتی؟!!!