خواب

دارم تو پارک ملت قدم می زنم و از این همه زیبایی لذت می برم که چشمم به یک سری تاب و سرسره می افته .قطره های بارون را روی کاپشن مشکی ام می بینم و ناخودآگاه به زخم دستم نگاه میکنم.چشم هامو می بندم و فقط  ٢٠  تا ستون  از چهل ستون را تو حوض آب می بینم  نمی دونم چرا اینقدر دلم می گیره و یک آه از ته دلم می کشم.وقتی چشمامو باز می کنم می گم من این خواب را یکباره دیگه هم دیده بودم....

/ 5 نظر / 5 بازدید
مه فام

آخ آخ آخ شیفته جان... عجب خوابی رو دوباره زنده کردی... تا عمر عمر دارم دلم نمی خواد دیگه توی پارک ملت قدم بزنم... از تاب و سرسره و هرچی چرخ و فلک متنفر شدم... لحظه لحظه جزئیات اون شب از خاطرم نمیره... حتی ثانیه ثانیه اش رو هنور از حفظ می تونم تعریف کنم... آخ که عجب کابوسی بود... چه تلخ، چه شاد و چه عمیق... عجب شبی بود...

کورش

سلام. به نظر می رسه که حادثه ای رو پشت سر گذاشتی؟ امید که اینجور نباشه و اگه هست هرچه زودتر سلامتی برگرده.

شیفته

آره همکار جان.به خیری گذشت....

علی

سیسیسییییسسیس

امیر

عالی بود