دیدار

بخش اول

اهواز

تو جیبم دنبال آب نبات می گردم . ولی مثل اینکه بخاطر حالت تهوعی که تو راه  طولانی و مارپیچی که موقع بالا آمدن از کوه داشتم و از ترسه اینکه مبادا یک موقع جلوی همکارای جدیدم حالم بهم بخوره ، همه را خورده بودم.نمی دانم دقیقا تو چه ارتفاعی هستم .روبرومو که نگاه می کنم خلیج فارس را می بینم که به آسمون چسبیده.دیدن نخل ها و رنگ خلیج و باد خنکی که به صورتم می خوره باعث می شه که من دوباره احساساتی بشم، ولی نه یاد آخرین مکالمه و حرفهایی که هنوز بعد از چند ماه تا مغز استخونم را آتیش میزنه ، قطره اشکی می شن روی صورتم.

کارفرما - ببخشید خانم مهندس ساعت چند پرواز دارید؟

آوا - برمی گردم و  با این که شک دارم  تمام جملاتش را شنیده باشم. جواب می دم ساعت 7.45 دقیقه .

کارفرما - اگر شما کارتون تمام شده می توانید با راننده برگردید اهواز.اگه خریدی چیزی دارید انجام بدهید بعدش شما را می رسونه فرودگاه.

آوا - مرسی هر جور صلاح می دانید.کار من تمام شده  ، تمام اطلاعاتی را که می خواستم برداشت کردم.

کارفرما - یادتون نره دوربین اتون را از حراست تحویل بگیرید.

آوا - ممنون از یادآوری اتون.

راننده یک مرد عربه خوزستانیه_ خوش زبون _ که  عاشق زن وبچه اش است  و بی آنکه براش مهم باشه که من حواسم جای دیگه است، فقط دنبال دو تا گوش برای درددل کردن می گرده. ساعتم را نگاه می کنم 3 ساعت دیگه اهوازم.

آخ که چقدر دلم  قدم زدن با همکارای قدیمی؛ کنار کارون را می خواهد. ماموریتهای  یک هفته ای  اهواز تو چله تابستان را.4 5 بیدار شدن های صبح را.بازدید از سایت های خسته کننده را .کل کل کردن های سر میز  شام را . یادش بخیر چقدر با هاشون خوش می گذشت.

آوا- من دم هتل فجر پیاده می شم. بعدش خودم می رم فرودگاه.

راننده - نه شما دست من امانتی، اول می ریم بازار کاوه  بعدش هم شما را می رسانم فرودگاه.

آوا- من اهواز زیاد آمدم .نگران نباشین گم نمی شم.

راننده - فقط اگه اجازه بدهید یک  بسته ای را بدهم به برادرم بعدش شما را هرجا خواستید می برم.

مثل این که متوجه نیست که می خواهم تنها باشم.با بی حوصلگی می گم باشه.

راننده از کنار کارون رد می شه و در کوچه پس کوچه های اهواز دم یک خانه نگه می داره.پیاده می شه و زنگ خانه را می زنه.

یک پیر زن چاق با موهای خاکستری که چادرشو دورش بسته و در حال تسبیح زدن است در را باز می کنه.

راننده با آن سلام و علیک می کنه و می ره تو.

پیر زن به من لبخند می زنه .توجهم به آن سه تا خال وسط پیشونی اش بود که می آید جلو.

بی بی- سلام دخترم بفرما یک چایی مهمان ما باش.

- برای سلام کردن از ماشین پیاده می شم.

آوا- سلام.ممنون وقت زیادی ندارم.

بی بی- چیه دخترم .تو چشمات می خوانم دل نگران کسی هستی.

 هول می شم و چشامو ازش می دزدم .

آوا-  پس شما فالگیرید!

بی بی-  دستتو بده تا بگم بخت ات چه جوریه.

با شک دستم را دراز می کنم.

بی بی- ستاره ات با ستاره مادر اسماعیل یکی است یعنی تو زن پاک دامن و خوش دلی هستی ولی خوش زبان نیستی و زود عصبی می شی و زود پشیمان .ولی مهربونی.

من لبخند می زنم

بی بی- یک مرد خوش قد و بالا  .گندم گون. با موهایی بلند. بهت فکر می کنه .بزودی تو یک راه چشمت به چشمش می افته.خیلی پریشونه.

من می خندم ولی وقتی یاد آخرین حرفهایی که بهم زده می افتم ، خنده ام از روی لبم محو می شه.

آوا- آن چیزی که مسلمه پریشون من نیست.تازه بعید می دونم دوباره ببینمش.

بی بی- چرا اینقدر بدبین شدی؟خودت را آماده روز دیدار کن.

می خواهم بهش پول بدهم قبول نمی کنه .می گه بی بی از کسی پول نمی گیره.فقط برای پسرم دعا کن آخه مریضه.

آوا- خداحافظ بی بی

بی بی- یادت نره چی بهت گفتم اونم دل تنگ تو_.نترس.حرف دلتو بهش بزن.یادت باشه از هر چی بترسی از دستش می دی.

سوار ماشین می شم و می ریم به سمت بازار کاوه .بوی ماهی و میگو دوباره منو بر می گردنه به عقب .لعنت به این نوستالوی بی موقع . یاد خرید جعبه ، یخ و تشریفات بسته بندیش که می افتم خدا را شکر می کنم  که نباید برای کسی میگو بخرم.

تو فرودگا از راننده خداحافظی می کنم و طبق معمول با تاخیر می رسم تهران.

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
نيلوفر

اين داستان خيلی آشناست. شبيه داستان های سيمين دانشوره . چرا يه رمان نمی نويسی مگه تو چیت از خانم دانشور کمتره؟ البته سعی کن نا اميدی و ياس توی داستانات نباشه

کورش

اون قبليه من بودم! ببخشيد!

سلام

زياد با نيلوفر (که نميدونم همون نيلوفر خودمونه يا نه) موافق نيستم به نظرم اولا که بخشی از اين داستانک رو لااقل می دونم که راجع به کدوم ماموريت و از اين حرفاست ثانيا اون بخشی رو که من نمی دونم ازش نتيجه می گيرم که همه آدما يه روزی يکی رو گم کردن يا خواهند کرد! حالا شايد يه رگه هايی از جزيره سرگردانی سيمين هم توش باشه! خدا ميدونه...

شيفته

همکار جان درست حدس زدی نيلوفر خودمون است. در ضمن نیلوفر جان متاسفانه من تا حالا هیچ کتابی از سیمین دانشور نخوندم.

کورش

سلام. بابا اين نيلوفر هم واسه خودش مخيه ها!‌بعد از کشف استعدادش در شکار کمپانی های بزرگ دومين ويژگيش رو هم فهميدم! چهار روز ديگه فرمول حق مسلم ماست رو اگه پابليش کرد تعجب نکنی ها!...

نيلوفر

اعتراض دارم! من اونارو شکار نکردم اونا منو شکار می کنند!...