اینجا همه چیز از جنس برف است!

خاطرها با من از این شهر به آن شهر سفر می کنن

تا باره آواره بودن را به من یادآور شوند!

و من می دانم درست است که اینجا سرد است

ولی من ،روزی با تمام آرزوهای برآورده شده باز می گردم

چمدانم را در خاکی آشنا بر زمین می گذارم

نفسی می کشم، چرا که سرانجام نوبت خوشبختی من فرا رسیده است!

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
مهتاب

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. شاملو شیفته خوشبختی نوبتی نیست شاید تو به این حس نوبت دادی تا شکوفا شود وگرنه همیشه بوده و هست و توخوشبخت بودی همواره به هر حال امیدوارم آرام باشی و دل گرم

[تایید]