بخش دوم

دیدار

زنگ موبایلم دوباره منو بر می گردونه به این دنیا .

 آوا- الو سلام مامان .چرا نیم ساعت دیر زنگ زدی.

مادر- سلام. خدا رو شکر! رسیدی.خسته نباشی.هر کاری کردم نمی شد بگیرمت.صد رحمت به کارت های تلفن  ایران.

آوا- مرسی. خوبم. نزدیک خونم.

دم در، چمدانم را پایین می زارم و ناخودآگاه دستم می ره به طرف زنگ، که یادم می افته کسی تو خانه نیست که  منتظرم باشه،وسوسه ی پیدا کردن یک اسم تو دنیای مجازی قبل از هر کاره دیگه ای منو می کشونه پای رایانه. در حال تایپ کردن اسمش بودم که پشیمون میشم.

آهنگ Mon mec a moi  را برای گوش کردن پیدا می کنم.

آوا- الو سرمه سلام.

 سرمه- سلام. برگشتی؟

آوا- آره. فردا ساعت 6 تو کافی شاپ جام جم منتظرتم.

سرمه -  چیزی شده؟

آوا-  خیلی  خسته ام. فقط بگو می آی یا نه؟

سرمه – آره

ساعتم را  که نگاه می کنم  می بینم کلی از 5 گذشته. میزم را مرتب می کنم و از شرکت می آیم بیرون.تو کافی شاپ جام جم، یک میزه دونفره کنار پنجره پیدا می کنم و به ماشین هایی که توخیابون ولیعصر بالا و پایین می رن خیره می شم.

سرمه –salut.je suis en retard

آوا-comme d'habitude. می دونی، آدم ها  به همه چیز عادت می کنن. من هم به بد قولی های تو.

سرمه- حق مشاوره ما فراموش نشه.

آوا-برای؟

سرمه-برای اینکه من باعث شدم  انعطاف پذیربشی. یادته قدیم ها از کوره در می رفتی؟ خوب، چیزی شده ؟چرا می خواستی منو ببینی.؟

  ماجرای بی بی رابرایش  تعریف می کنم.

سرمه - می خنده و می گه کی من می تونم سر تو از تو ابرها بیارم بذارم روی شونه هات. کجا می خوای ببینیش؟ اصلا فرض کن دیدیش. خوب که چی؟ آوا دوست خوب من، از دست من یک وقت  ناراحت نشی ولی واقعیت این که همه چی تمام شده. حتی خیلی زود تر از این چند ماه. اصلا این ننه

آوا- بی بی

سرمه- هر کی، اگه پیشگو بود فال پسر خودش را می گرفت.

آوا-سرمه حرفهاش

سرمه-صد دفعه بهت گفتم آدمها وقتی عصبانین هر چی به دهنشون می آید می گن. تازه معلوم نیست تو چی بهش گفتی که؟

بیچاره مامان _من. فکر می کنه من چه دوست _ با کمالات و عاقلی دارم .خبر نداره چقدر منو با این کارات دق می دی.

 آوا- هر کی تو زندگیش  یک نقطه ضعفی داره. شاید اینم نقطه ضعف منه. می آی برویم پارک ملت قدم بزنیم.

سرمه- پارک ملت؟ تو این سرما. خدایا! من چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که اینو با من دوست کردی. خودمونیما پسره عجب عاقلی بود ولت کرد.

روز ها و شب ها گذشت و هر چه بیشتر زمین به دور _ خورشید گشت من بیشتر یاد گرفتم  که باید  کمتر به گذشته ها فکر کرد.

 در شیشه ای را که حول می دم منشی یادش می افته که زنگ کلاس را به صدا در بیاره. دور و برم را نگاه می کنم ولی چون هیچ آشنایی رو نمی بینم،  می رم به سمت کلاسم. در حال  بالارفتن از پله ها بودم که یک دفعه خشکم میزنه. از لای دره نیمه باز یک کلاس، فقط نیم رخ یک نفر دیده می شد.همانی که با دیدنش سر جام میخکوب شده بودم. بعد از چند ثانیه به سرعت از پله ها می آیم پایین.

سرمه – الو. آوا من تو ترافیک گیر افتادم. تو کجایی؟

 آوا- کلاس. سرمه دیدمش

سرمه- کی رو؟ چرا اینقدر هیجان زده ای؟ نکنه ...

آوا- آره. مطمئن نیستم آخه از آن فاصله تشخیص اش سخت بود.

سرمه – الان تو کجایی ؟

آوا- تو راهرو

سرمه - اون چی؟

آوا - تو کلاس

سرمه- الو الووووووووووووووووو آوا   الووووووووووووووووووووووووووووو

بعد از چند ثانیه

آوا-الو

سرمه – چرا صدات در نمی آید

آوا - آخه از بغلم رد شد. خودشه، باورت می شه، خودش بود. ولی خیلی عوض شده.

سرمه- بعد تو هم مثل ماست نگاش کردی. برو باهاش حرف بزن. اصلا بپرس اینجا چیکار میکنه؟

آوا – نمی تونم. از دستش دلخورم.

با اینکه یک ساعتی از کلاس میگذشت من هنوز در تشخیص این که معلمم  به چه زبانی داره صحبت می کنه عاجز بودم. از کلاس می آیم بیرون تا یک آبی به دست و صورتم بزنم، بلکه این هزیونهای ذهنم م از بین بره. تو آینه دستشویی به خودم نگاه می کنم و می گم:

 آبرویم را نریزی، دل!

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است.

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
مه فام

شيفته جان... هر دو نوشته زيبايت را بارها و بارها می خوانم و با لحظه لحظه اش خاطراتی پراکنده را مرور می کنم٬ انگار که خودم در ثانیه به ثانیه اش حضور دارم... داستانت سرشار از حس هاست... حس فضاها٬ آدم ها٬ بو ها٬ کلمات٬ منظره ها و نشانه ها......... چقدر اشاره به آن سه خال وسط پیشونی بی بی را دوست دارم که ساده و سریع٬ شخصیتش را کمال و تمام معرفی می کند... من بشدت منتظر پایان این داستان کوتاهم... شاید نه به خاطر پیگیری یک ماجرا٬ بلکه بخاطر فضای پیوسته آن که می خواهم تا انتها پابه پایش بروم دنبالش کنم...

مهتا

سلام عزيزم به نوشته های راحتت عادت دارم ...طوری می نويسی که انگارهمه چيزبرای خودم اتفاق افتاده .دوست دارم این داستان پراز اميدواری تموم شه.و شايد يه شروع خوب برای داستان بعدی ....

شيفته

مهفام جان ممنون از توصيف زيبات.بخش آخرش را بزودی میگذارم . مهتا جان يادته اولين نوشته هامو برای تو خوندم.

سالار

نوشتارتان را چند باره خواندم، نکاتی بنظرم رسید که برایتان بنویسم: 1- هژمونی گسترده ای در نوشتارتان به چشم میخورد، فکر میکنم اگر کمی از امپرسیونیزم فکری فاصله بگیرید نوشتارتان قابل لمس تر خواهد بود. 2- سبک نوشتارتان برای من مخاطب قابل لمس نیست، گریزی از رئال به واجبه الوجوب ، پرش صحنه ها بدون اعلام قبلی! و .. رابطه با متن را دشوار مینماید. 3- در طراحی صحنه ها موفق هستید، فقط اعتدال در شرح جزئیات را فراموش نکنید. آزاد باشید.

'گلناز

هر وقت یه مدتی پیدات نمیشه می فهمم که خبریه. کجایی تو ؟

شيفته

گلناز جان آقای سالار با سپاس از راهنمايی هاتون.