این روز ها بدجور دلم هوای بچگی هامو کرده.عاشورا تاسوعا های خانه عمه پروین.وقتی همه بچه ها دور هم جمع بودیم.وقتی گلاب هامون تمام می شد و جاشون آب می ریختیم سر دسته.وقتی زنجیر زنهای عصبانی دنبالمون می کردند.وقتی یکبار با بچه ها تصمیم گرفتیم بساط گلاب فروشی بندازیم در خانه. وقتی بزرگتر ها فهمیدن و بدجوری دعوامون کردند.یادش به خیر آن وقتها فکر می کردم  قانون اینه تا آخر عمرم می ریم آنجا .

این روزها بد جور دلم هوای ساختمان سپید را کرده. وقتی همه فامیل توی یک ساختمان بودیم.وقتی در خانمون قفل نبود و مرتب باز بسته می شد.وقتی شبها با دختر عمو هام تا دیر وقت بیدار بودیم.وقتی برای اولین بار دلم لرزید.وقتی تمام دنیام خلاصه شده بود به آن ساختمان.آن وقتها فکر می کردم  قانون اینه تا آخر عمرم همه با هم زندگی می کنیم.ولی این جور نشد.

حالا می ترسم یک روزی دلم برای این روزها تنگ بشه. بخاطر همینه که هی به خودم می گم قدرشون را بدان.بگذار خاطراتت گفتنی باشه.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
مرجان

خيلی قشنگ بود. مهم اينه که خونه ی سپید هميشه تو خاطره تو هست و تو دوست داری بهش فکر کنی. فردا هم به امروز مثل خاطره های ديروز نگاه می کنی.

آرزو

خب خودت می دونی ديگه بايد قدر منو بدونی خانم احساساتی

آرزو

نبايد حسرت بخوريم. به نظرم فقط بايد تو لحظه زندگی کنيم و لذت ببريم